qhhallzf9urldjpqfa7k.bmp

نقاشی نمایی از دم قلعه مربوط به دو سه سال قبل از انقلاب

روستای هومان کرون هم مانند دیگر جاهای کشور در تب و تاب پیروزی انقلاب نگران آینده کشور بود.

تمام مراکز آموزشی تعطیل بوداز دبستان گرفته تا دانشگاه . در روستای ما دانشجو وجود نداشت اما معدودی انگشت شمار دانش آموز دبیرستانی و راهنمایی داشت که این جانب یکی از نفرات دانش آموزان مقطع راهنمایی بودم که در مدرسه راهنمایی بابک تیران مشغول به تحصیل بودیم و برادرم وپنج تن از دوستانش دانش آموز مقطع دبیرستان شهرستان نجف آباد  بودند .

نا گفته نماند که تعدادی هم تحصیل کرده دیپلم وبالای دیپلم کارمند دولت ازجمله یکی دیگر از برادرانم داشتیم که بیرون  ازروستا زندگی می کردند و گاه گاهی برای دیدار با بستگان خود به روستا می آمدند.

دانش آموزان دبیرستانی از جمله شهید دوران دفاع مقدس معلم شهید محمد کرمی با استفاده از رهنمود های روحانیان اهل روستای همجوار (روستای خیر آباد)و دبیران انقلابی خود وکارمندان  روستا  با تعدادی از اهالی محل انجمن اسلامی تشکیل دادند و با ایجاد تجمع های کوچک پی آمد های انقلاب را باز گو می کردند .

ازجمله تجمع ها، که تجمع و راهپیمائی نسبتا با شکوهی هم بود از روستا شروع و به امام زاده شاهزاده حسین واقع در اراضی خیر آباد با خواندن قطع نامه ای به پایان رسید.

کار گرانی که از روستابه شهر می رفتند از کار بی کار شده بودند.کار گران آسفالت کارو کار گران پالایشگاه اصفهان از جمله افراد بی کار بودند.

مردم صبح تا غروب آفتاب ساعاتی را درمسجد روستاو محل تجمع مردان آبادی جهت مشخص شدن اسامی شش نفر نگهبان روستا درشب که بیشتر محلی بود موسوم بـــــــه ( دم قلعه)

گرد هم جمع می شدند و هرکسی اظهار نظری می کرد . مردم به دوگروه تقسیم شده بودند . گروهی آینده را تاریک وگروهی روشن ارزیابی می کردند. بعضی از مواقع هم به در گیری لفظی میان دو یا چند نفر کشیده می شد . یکی از روزهایی را که کمتر فراموش می کنم عصر روزی بود که عده ای از مردم شهرک های اقماری شهر نجف آباد مردم و مغازه های  این شهر را موردهجوم خود قرار داده و به مردم و مغازه ها آسیب جانی و مالی وارد کرده بودند.

عده ای می گفتند حق با  مردم نجف آباد است و عده ای مخالف بودند .

صبح روز دوازده بهمن یک هزار و سیصد و پنجاه و هفت در حالی که با همسن و سالی های خود در باغ های انگور شرق روستا مشغول بازی بودیم یکی از بچه ها که در منزل تلوزیون داشتند به جمع ما پیوست و گفت همین الآن برای یک لحظه تلوزیون تصویر شاه را نشان داد وبلا فاصله بعد از آن تصویر (آیت الله العظمی خمینی) امام خمینی .

بچه ها بازی را رها کرده ودوان دوان به سمت منازل رفتند  تا اینکه یا این خبر خوش را به دیگر اعضای خانواده بدهند ویا اینکه به شکلی درجریان خبر های خوشحال کننده تر جدید قرار گیرند

.