خاطره
چکیده ای از یک خاطره
درست زمانی بود که عملیات های رزمنده گان اسلام در محور های جنوب یکی پس از دیگری با رمزهای کربلای 1 تا 5 در حال انجام بود و شهرهای اصفهان و تهران هم مور حملات هوایی و موشکی قرار می گرفت . هوا کمی سرد بود برف همراه با بوران می بارید . به طوری که بیشتر از ده قدم جلوتر را نمیشد دید حکایت ما از شب قبل شروع شده بود چهار پنج نفری بیشتر نبودیم هر کداممان روزی چهار ساعت نگهبانی و چند ساعتی هم پاس بخش بودیم تا اینکه یک شب یکی از ما دو نفر که تا آن زمان آموزش نظامی ندیده بودیم بدون اینکه اسلحه را به ضامن کنیم به دوش کشیده رفتیم سر پست نگهبانی لحظه قرار دادن اسلحه به گوشه اتاق نگهبانی و تکیه دادن به آن صدای شلیک مهیب ژ3 بقیه را از خواب بیدار کرد نه تنها نیرو های آشپز خانه گردان بلکه نیروهای پاسگاه ژاندارم ری را هم…. ، شبانه فرمانده ژاندارم ری نیرو هایش را به خط کرد و به جرم شلیک بی مورد چند دقیقه ای کلاغ پر برد بعد از ظهر فردای همان شب فرمانده گردان پشتیبانی نبی اکرم آقای استکی هم به خاطر اینکه از قافله عقب نمانده باشد علاوه بر چند دقیقه ای کلاغ پر ما را به پیاده روی فرا خواند .
در حالی که اسلحه را به پشت گردن و دستها را روی دو سر آن آویزان کرده بودیم از سرازیری پشت آشپزخانه گردان نبی اکرم پایگاه خرک محور سنندج دیوان دره پایین میرفتیم . هرچه جلوتر میرفتیم بر ارتفاع برف و شدت بارش آن افزوده می شد به طوری که تا بالای زانوی ما داخل برف فرو می رفت در راه رفتن از نیروی ران ها به زحمت کمک می گرفتیم از بس تلاش کرده بودیم در آن سوز سرما بدنمان خیس عرق شده بود به راهرو داخل آشپز خانه که برگشتیم فکر می کردیم که دیگر تنبیه تمام شده و وقت استراحت فرا رسیده .
به محض رسیدن به سالن درب آن بسته گاز اشک آور سر تا سر سالن را فرا گرفت بعد از کمی آرامش
علت را جویا شدیم گفتند صدای شلیک از ژاندارم ری نبوده است و آنها بی گناه تنبیه شده اند صدا از ساختمان آشپز خانه بوده و این کار ، کار یکی از شما بوده .
هوا هنوز درست تاریک نشده بود با ورود م به اتاقک نگهبانی متوجه شدم که سقف آن سوراخ و پوکه فشنگ در کناری افتاده است .
با خبر دادن موضوع به پاس بخش همه چیز دوباره به حالت عادی بر گشت و نگرانی ها پایان پذیرفت